باز بی تاب شدم
باز بی خواب شدم
باز عشق مرا دیوانه کرد و
میوه کمیاب شدم
باز وجودم لرزیدو بر معشوق
شراب ناب شدم
باز ساقی از می دیوانگیش ریخت و
از زندگی سیراب شدم
باز عاشق یک ظالم شدم و
با هستیم آسیاب شدم
باز بی کس و تنها
پناهنده شب و مهتاب شدم
چه کنم؟
باز دوباره قلبم
بازیچه دست کسان شد و
قطره قطره اب شدم !!
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23:0  توسط نرگس
|
