با هزار امید وارد زندگی میشی٬ اونوقت به جرم بیگناهی سوار امواج خستگیت میکنند و با موجهای غرورشون به صخرههای وحشت می کوبونن و ذره ذره احساست رو از هم می پاشن . وقتی مجبوری واسه جمع کردن هر تیکه از احساست با ناتوانی بجنگی ٬ وقتی با هزار زحمت ته موندهاشو یه جا جمع می کنی و به پاشون می شینی و اشک حسرت میریزی ٬ واسشون مرثیه می خونی تا برای همیشه دفنشون کنی ٬ وقتی می خوای با نفسات بمیری و یه جسم همیشه خسته و بی روح رو ولش کنی تا گم بشه تو شهر ادمای غریب که با ماسکهای اشناشون دورت راه میرن و نقش دوست داشتن رو تو پس پرده ترحم ناشیانه بازی میکنن ٬
وای خدایا !!
چرا معجزه کردنت گل می کنه ؟
اون وقته که یه عیسی می فرستی که با دم مسیحایش زندت می کنه ٬ احساستو تیکه تیکه از نو می سازه و چینی بند زن دلت می شه ٬ تو رو از مرداب تنهاییت بیرون می کشه و زیر افتاب داغ روزگار یه سایبون می سازه واست و وادارت می کنه تا زندگی کنی .
خدایا ! خدایا !
منو به چه جرمی می کشی و به چه گناهی زندم می کنی؟
من دارم تقاص چی رو پس میدم؟
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 2:52  توسط نرگس
|
